بیا یک چین دیگر ببافیم

سید علیرضا نزدیک ظهر که می شد خودش به تنهایی از قالیبافی دست می کشید ، وضو می گرفت و آماده نماز می شد .بزودی با هم دوست و صمیمی شدیم و ما را هم به نماز اول وقت مشتاق می کرد .می گفتم :بیا یک چین دیگر ببافیم. می گفت: اول نماز، بعد کار .بعد هم با شور و شوق به نماز می ایستاد و با خشوع نمازش را می خواند ، با این کارش ما نیز شیفته نماز شده بودیم و از آن لذت می بردی.