
مدت زیادی از شهادت همسرش غلامحسین گوهری در جبهه نمی گذشت که پسر 13ساله اش بی تاب رفتن بود .خودش را به هر دری می زد تا به مناطق برود و جای خالی پدرش را پرکند امام همیشه به خاطر سن کم اعزامش نمی کردند.
مادر ماجرا را فهمید دست پسرش را گرفت و به محل اعزام رزمنده ها در شهرشان کاشمررفتند آنجا مادر رضایتنامه امضا کرد تا حمید نوجوان را با رضایت خودش آماده اعزام به جبهه کند تا جای خالی پدر شهیدش را پرکند.
ماه مبارک رمضان بود مادر حمید به همراه خواهرش از روستا به محل اعزام رزمنده ها آمده بودند تا رزمنده نوجوانشان را بدرقه کنند پس از اعزام به خانه برگشتند. هنوز ساعتی از رسیدنشان به خانه نگذشته بود که در خانه را زدند.
موتور سواری حمید را برگردانده بود و می گفت حمید شما نمی تواند به جبهه برود. وقتی مادر با این مساله موجه شد دوباره از روستایشان سرمزد به کاشمر بازگشت و رو به مسئولین گفت: چه کسی می تواند فرزند شهید را به جبهه نبرد؟ من خودم اورا لباس پوشاندم و برگه اش را امضا کرده ام من جلو ماشین می ایستم یا فرزندم را که بنا به فرموده امام خمینی (ره) چشم و چراغ ملتند به جبهه اعزام کنید یا از روی جنازه من باید عبور کنید.
این گونه شد که با جانفشانی مادر, حمید نوجوان به جبهه رفت.
