این دفعه نوبت منه

بعد از شهادت امیر، نامه ای به ما دادند که توسط امیر در چند روز پیش از شهادتش نوشته شده بود:“خدا را شاکرم که به این فیض عظیم الهی نایل شدم …..” در آخرین دفعه بود که بچه ها یک به یک، به سمت جلو حرکت میکردند و برمی گشتند. در همین لحظه امیر تصمیم گرفت که داخل خط برود. یکی از بچه ها به او گفت:حاجی! الان نوبت منه… ولی امیر در جواب به او گفت:نه! حرف نباشه، این دفعه نوبت من است…..

در این حین، خمپاره به بدن او اصابت کرد و به شهادت رسید.