بدون تیرو ترکش

دلم مدتی هوایش را کرده بود. مدتی بود ندیده بودمش تا آنکه آن روز در نماز جمعه ی اهواز دیدمش. او را در آغوش گرفتم. خیلی لاغر و نحیف شده بود. گفتم: «چه شده علی آقا! نحیف شده ای!» گفت: «در عملیات والفجر هشت، شیمیایی شدم.» گفتم: «علی آقا وزن خالص شما چه قدره؟ بدون تیرو ترکش. «لبخند و تبسم معصوم همیشگی اش را تحویل من داد. جز خواص، کسی او را درک نکرد.»