خدا بزرگه
وقتی که به عنوان يک معلم کارش را در يکی از روستاهای کاشمر شروع کرد، برايش مقداری وسايل زندگی فرستاديم. در تعطيلات تابستان فهميديم، از اين وسائل خبری نيست.
مادر! وسائل کجاست؟
با لبخند نگاهم کرد و گفت:
مادر جان! اونا رو به يه تازه عروس و داماد دادم تا وسائل زندگی شون باشه!
خب براي سال بعد چه می کنی؟
تا سال ديگه خدا بزرگه!
سال بعد، دوباره برايش وسائل خريديم. اما باز تابستان فهميديم، از آنها خبری نيست. آنها را هم به خدمتگذار مدرسه اهدا کرده بود.
