دوست داشتم

در زمان عملیات برون مرزی فتح یک، همسر علیرضا در تهران، پیش خانواده اش بود. یک روز که به دیدن ایشان رفتم، گفتم:

«آیا نبودن علیرضا، برای شما مشکل نیست؟»

گفت: «من به نبودن علیرضا عادت کرده ام. یک روز خودم همین مسأله را به علیرضا گفتم. ایشان جوابم را این گونه داد. گفت: می دانی چرا به نبودن من در خانه عادت کرده ای؟ بیشتر آن شب هایی که به منزل نمی آمدم، در اردوگاه شهدای تخریب بودم و خیلی هم دوست داشتم به منزل بیایم تا شما تنها نباشی، ولی فقط می خواستم شما را عادت دهم برای مواقعی که مدت زمان زیادی مثل بیست یا سی روز در منزل نیستم تا به شما سخت نگذرد.»

 همسر ایشان در ادامه ی سخنش گفت: «هر روز که علیرضا می خواهد به محل کارش برود، ایشان را از زیر آینه و قرآن بدرقه می کنم ولی هر موقع در را می زنند، نمی دانم آیا با خود علیرضا روبرو می شوم یا خبر شهادتش را برایم می آورند؟»