دیگه دعا بَسِه
تمام بچه های (مدرسه) شبانه روزی را جمع کرد. “بچه ها! جلسه ی دعا داریم. هر کس شرکت کنه، یه هدیه بهش می دم.” بچه ها با شوق و ذوق، دور هادی جمع شدند. هر جلسه هم هدیه ای برای بچه ها تهیه می کرد. معتقد بود: باید با کودکان و نوجوانان با محبت بر خورد کرد. به برگزاری دعا در مدارس بسیار مقید بود. عده ای مخصوصا در زمان امتحانات با این کار او مخالفت می کردند. آنها می گفتند: دیگه دعا بسه. چون فعلا موقع امتحاناته، دعا رو حذف کنین. آقا هادی با تعجب گوش می کرد و آخر سر می گفت: چطور موقع امتحانات، ورزش باشه، بازی باشه، تفریح باشه، اما دعا نباشه؟ دانش آموزان را به اردو می برد و در آن جا مراسم دعا را بر گزار می کرد.
