رویای صادقه
بسم الله الرحمن الرحیم .کسی که خواب خودش رو برام تعریف کرد شهید حیدر گلبازی بود.به این صورت که همه نیروها رفتن برای استراحت و ما پنج شش نفری برای حفاظت از پایگاه ماندیم.
یک روز صبح بعد از اذان صبح که هوا روشن شده بود ، علیرضا آمد ، گفت خوابی دیدم از برادرم حیدر
گفت در منطقه تنها بودم و یک حالت گرد و غباری و مه ای اطرافم دشت وتپه رو گرفته بود و…، علیرضا از دور اومد به سمت من. اومد به سمت من و خوشحال شدم و گفتم :خیلی وقته خبر نداشتم شهید شدی ! تو کجایی ؟دلم برات تنگ شده و ..
کجا بودی؟ شروع کردیم به روبوسی کردن و حال و احوال پرسی …. علیرضا خندید. ودر حالت خنده و لبخند روبروی من ایستاد و گفت : جای خوبی هستم .گفتم: دوست دارم بیام پیشت . گفت اگه دوست داری بیایی پیشم و با هم باشیم ؟
کف دستش رو اورد جلو و گفت کف دستم رو بوس کن. من هم گفتم باشه .گفت من کف دستشو بوس کردم و .. از خوببیدار شدم.
من بهش گفتم تو واقعا دستشو بوس کردی ؟ چون بهت گفته اگر میخواهی بیایی پیشم ،دستم رو بوس کن ..معنیش این هست که شهید میشی ها..
گفت:نه بابا لیاقت این حرفا رو ندارم و از این حرفا ..
بهش گفتم این خوابتو برا کسی تعریف نکن. تو قصه خاصی داری و تو این دنیا نمی مونی .
بعدها رویای و خوابش تعبیر شد .در خط شکنی مجروح و اسیر شد و در اردوگاه اسرای بغداد شهید شد و به شهید عطری کاشمر معروف شد که شنیدنی است .
