سرهای بریده

خـود شهید در خاطراتـشان می نویسـد:

تابسـتان سـال 13۵9 بـود کـه خبـر درگیریهـای غـرب کشـور را کـم و بیـش از اخبـار می شـنیدم ، فکـرم را مشـغول کـرده بـود، تـا شـبی جلـوی تلویزیـون نشسـته بـودم و خبـر حملـه بـه شـهر پـاوه و بـه بیمارسـتان پـاوه کـه توسـط مـزدوران آمریـکا بانـام کوملـه و دمکـرات انجام شـده بـود و مریض هـا و عـده ای از بـرادران سـپاه را به طـور مظلومانـه سـربریده بودنـد، شـنیدم.
یک مرتبـه در ذهنـم خطـور کـرد کـه چـرا ایـن دشـمن انقـلاب اسـلامی ایـن انـدازه ناجوانمردانـه بایـد بـرادران پاسـدار و مـردم مظلـوم مـا را بکشـند و سـر ببرنـد و مـا تنهـا تماشـاگر باشـیم؟

مـا بایـد بـه کمـک آن هـا بشـتابیم. ایـن بـود کـه تصمیـم گرفتـم جهـت مبـارزه بـا ضدانقـلاب بـه سـپاه پاسـداران آمـده و درخواسـت عضویـت در سـپاه نمـودم .

بـه دلیـل اینکـه مـدرک تحصیلـی ام ششـم ابتدایـی بـود، پذیرفتـه نشـدم ، تـا ایـن کـه آقـای حجه السلام حسـن حسـن زاده بـه خاطـر شـناخت و تحقیقاتـی کـه کـرده بـود مـن را قبـول کردنـد؛ و بـه ایـن طریـق مـن روز 22/۶/۵9 بـه خدمـت سـپاه درآمـدم.