سفر حج

یک روز از سـپاه آمـده بـود و بـه مـن گفـت می خواهـم بـه سـفر حـج بـروم. مـن بـاور نمی کـردم، در ایـن خیـال بـودم کـه می خواهـد پنهـان از مـن بـه جبهـه بـرود! ولـی هنگامیکـه مشـخص شـد واقعـاً طلبیـده شـده اند، بـه مـن گفتنـد کـه چقـدر پس انـداز داریـم؟ هزینـه ی سـفر هفـت هـزار تومـان می شـود.
گفتـم: 700 تومـان، مقـداری هم از دوسـت و آشـنا قـرض کردنـد. ولـی بازهـم ۵00 تومـان کـم داشـتند ، بااینحـال بـه تهـران رفتنـد. بعدهـا میگفتنـد در فـرودگاه تهـران در فکـر بـودم کـه خدایـا ایـن ۵00 تومـان را از کجـا تهیـه کنـم؟! یک سـاعتی بـه پـرواز مانـده بـود، ناگهـان شـخصی بـه مـن نزدیـک شـد، جلـو آمـد و گفـت: بـرادر چـرا در فکـر هسـتی؟ گفتـم: هیچـی، خوبـم. گفـت: نـه! یـک گرفتـاری داری، مـن می دانـم. گفتـم: راسـتش بـرای هزینـه ی سـفرم مقـداری پـول لازم دارم، در فکـر ایـن هسـتم کـه از کجـا تهیـه کنـم؟! ایشـان گفتنـد: نگـران نبـاش. بیـا هرچـه میخواهـی بـردار! بـا تعجـب دیـدم مقـداری پـول جلـوی مـن گذاشـت و بـه مـن اصـرار کـرد. پـس از اصـرار زیـاد ایشـان ۵00 تومان برداشـتم.
ایشـان هـم ۵00 تومـان دیگـر بـه مـن دادنـد. گفتـم: آدرس و شـماره تلفـن بـه مـن بـده تـا بعـد از سـفر قرضم را بـه شـما برگردانـم؟ ایشـان گفتنـد: بـرو انشـاالله کـه برگشـتی، هـر موقـع مـرا دیـدی، بـه مـن پـس بـده و بعـد از آن هرچـه گشـتم ایشـان را نیافتـم.!
حتـی در وصیت نامـه اش ایـن قـرض را متذکـر شـده اند.
