لحظه وداع
پس از صرف صبحانه لباس پوشید و آماده حرکت شد رآن مجید را آوردند و بوسید بالای سرش گرفتند و یک یک بچهها دست داد چون عادت نداشت موقع دوری دیده بوسی نماید .گفت بچهها بوسه طلبتان. باشد ان شالله برگشتم روبوسی میکنم .از زیر قرآن رد شد .دختر کوچکش دست از پدر بر نمیداشت تا دم در حیاط با او آمد. دستی به سر بچه کشید از در خانه بیرون زد که مبادا تحت تاثیر عواطف پدری قرار بگیرد .به سرعت حرکت کرد ،پشت سرش آب پاشیدن .صدای شالاپی آب را شنید ولی برنگشت تا نگاه کند.
