شهادت در اسارت
وضعیت پادگان اردشیر چطور بود؟
پادگان اردشیر یکی از بزرگترین پادگانها در شمال بغداد بود. در اتاقهای ۳ در ۴ ما را نگهداری میکردند، فقط در سلول ما ۴۷ نفر را در یک اتاق زندانی کرده بودند به گونهای که حتی نمیتوانستیم پاهایم را دراز کنیم تمام بچهها شپش گرفته بودند و وضع بهداشتی خیلی بد بود.
یکی از بچهها از گردن به پایین گچ گرفته شده بود، اسمش حیدر گلبازی بود نمیتوانست صحبت هم کند ایشان آنقدر لاغر بود که گچها در تن او لق شده بود و بدنش هم مجروح بود، بوی تعفن گرفته و از این موضوع خیلی خجالت میکشید این فرد در داخل راهرو میخوابید و هر بار که میآمدند آمار بگیرند ایشان را میزدند.
یکبار آقای زمردیان به خواسته خود او، قسمتی از گچ او را شکستند خوب به یاد دارم مانند دانههای شکر که از کیسه آن بیرون میریزد از تنش شپش بیرون میآمد.
یک نگهبان داشتیم که همیشه نیمه مست بود یک روز، بعد از اذان منتظر بودیم که در را باز کنند ناگهان عطرخوشی در سلول آمد، فک کردیم حتما یکی از مقامات عراقی وارد سلول شده اند و عطر زدند و آمدند، ولی برایمان جای تعجب داشت چرا آنقدر امروز زود آمدهاند ،هرچقدر منتظر شدیم کسی نیامد. مدتی گذشت.
این نگهبان وارد سلول شد گفت کدامتان عطر زدید؟ گفتیم هیچ کدام! هنگامی که بالای سر این شهید رفت متوجه شدیم که شهید شده و این بوی عطر از ایشان است. تا دیروز بوی تعفن میداد ولی امروز بوی عطر گرفته بود. این شهید حیدر گلبازی از استان خراسان شهر کاشمر بود.
همین نگهبانی که ایرانیها را قبول نداشت و معتقد بود نجس هستند بعد از دیدن این صحنه سه بار گفت “والله عظیم هذا شهید”
پیکر این شهید در سال ۸۱ به زادگاهش روستای نصر آباد خلیل آباد در شهرستان کاشمر برگشت.
