نظیر عطر حیدر را هرگز نیافتم
یکی از خاطرات شیرین دوران اسارت
در بغداد در پادگان اردشیر، آسایشگاهی بود که متعلق به زندانیهای عراقی بود، اسرا را به آنجا انتقال داده بودند، اتاقهای 4*3 متری که حدود 40 نفر در هر کدام زندگی میکردند(وی از گفتن شرایط این اتاقها خودداری میکند.)
اکثر اسرا مجروح بودند اما بعضی از آنها مجروحیتهای حاد و عفونی داشتند. دو سه ماهی بود که بچهها به خود آب ندیده و استحمام نکرده بودند، حتی نماز را با تیمم میخواندند، تمام تلاش بعثیها این بود که اسرا را با نبود حداقل امکانات به زانو درآورند و آنها را به زعم خودشان به ذلت بکشانند اما با وجود اینها هیچگاه رزمندگان درخواستی از آنها نمیکردند و با سختترین شرایط کنار میآمدند.
در این میان اسیری بود که ظاهرا از ناحیه نخاع دچار آسیب شده و دست و پایش بیحرکت بود و تنها سرش تکان میخورد، نامش حیدر گلبازی از روستای نصر آباد خلیل آباد ( کاشمر ) بود، عفونت تمام بدنش را فراگرفته بود و شرایط بسیار سختی را میگذراند، یک شب با وجود اصرارهای مکرر هماتاقیهایش برای انتقال به بیمارستان، ماموران عراقی قبول نکردند.
برای نماز صبح که بیدار شدیم اتفاق عجیبی افتاده بود، هیچکس از جایش تکان نمیخورد و با دیگری کلامی صحبت نمیکرد. بوی عطر عجیبی در سالن آسایشگاه پیچیده بود، عطری ناآشنا. این وضعیت سکوت و رایحه عجیب حدود 20 دقیقهای در آسایشگاه حاکم بود.
مامورانی که همیشه برای سرکشی میآمدند با اینکه وضعیت خودشان خیلی هم مناسب نبود اما به علت نبود بهداشت و آب و فراگیری عفونت جراحتها در آسایشگاه بینی خود را میگرفتند اما آن روز که برای سرکشی آمدند، بسیار متعجب شده بودند و دنبال منشأ عطر میگشتند و به زبان عربی میپرسیدند چه کسی نزد خود عطر دارد؟ که در این حال خبر شهادت حیدر را دادند.
افسری بود که همیشه با اهانت بسیار زیادی به اسرا سرکشی میکرد، وقتی برای بردن پیکر حیدر آمد، زانو زد و بدن حیدر را که بوئید به عربی گفت: به خدا قسم این شهید، واقعی است.با وجود اینکه بدن حیدر کامل از کار افتاده بود اما لحظه شهادت دستش را روی سینهاش گذاشته بود و به امام حسین(ع) سلام داده بود.تابه حال به هر عطر فروشی رفتهام نتوانستم نظیر آن عطر را پیدا کنم.
