جبهه بازی
یک روز، از بس حرف جنگ زده بودیم و شوق کمک به رزمندگان را داشتیم، تصمیم گرفتیم جنگ را بازی کنیم. گفتیم یکی ایرانی باشد و یکی عراقی. همینجا گیر کردیم. هیچ کداممان حاضر نبود اسم عراقی را روی خودش بگذارد. حتی در بازی هم دلمان راضی نمیشد طرف دشمن بایستیم. انگار آن نقش، لکه ننگی بود روی روحمان. آخر سر قرعه کشیدیم؛ قرعه ای ساده، اما برای ما مهم. قرعه به نام من افتاد. من شدم عراقی و مصطفی ایرانی.
رفتیم پشت تپه های کوتاه اطراف محل زندگیمان. تپه هایی که آن روزها برای ما حکم خاکریز را داشت. مثل رزمنده ها پنهان می شدیم، سرک می کشیدیم و دوباره می خزیدیم عقب. از زمین سنگ های ریز و صاف برمی داشتیم؛ همان ها که راحت در مشت جا می گرفت. هر کدام مان از یک سمت تپه کمین میکرد و سنگها را به طرف هم پرتاب می کردیم. بازی بود، اما فقط بازی کودکانه نبود. دلمان جای دیگری بود. شوقش واقعی بود؛ شوق جبهه، شوق جنگی که هنوز ندیده بودیم، اما دلمان برایش می تپید.
در یکی از همان پرتاب ها، سنگی که از دست من رها شد، مسیرش را عوض کرد و مستقیم خورد به پیشانی مصطفی. صدای خشک برخورد سنگ با استخوان، هنوز هم بعد از این همه سال در گوشم مانده است. خون یکدفعه جاری شد. جا خوردم. ترس تمام وجودم را گرفت. سنگ دیگری که در دستم بود به زمین انداختم و دویدم سمت مصطفی.
او نشسته بود. دستش را آرام روی پیشانی اش کشید. خون را پاک کرد و به دستش نگاه کرد؛ انگار داشت چیزی را باور میکرد.
بعد سرش را بلند کرد و نگاهم کرد. نه اخم کرد، نه فریاد زد، نه شکایتی کرد. فقط آهی کشید؛ آهی که از دلش می آمد، نه از درد. آرام گفت:
«ای کاش این خون، توی جبهه می ریخت.»
به نشانه عذرخواهی، دستش را گرفتم، او را از زمین بلند کردم و بغلش کردم
