هویت ما
خورشید دشت ریگ سفید، همانطور که بی وقفه بر چادرهای عشایر می تابید، بر زندگی ما نیز گرما می بخشید. سال ۱۳۴۵ بود که در میان همین طایفه، در خانوادهای که ریشه اش در خاک و آسمان بود، چشم به جهان گشودم. زندگی ما بر پایه سادگی، کار و قناعت بنا شده بود. پدرم، رستم مرادی، و پدر مصطفی، محمد، مردان پرتلاش روزگار ما بودند.
مَلِک بابو، روستایی کوچک و کویری از توابع بردسکن، همه دنیای ما بود. روزهای کودکی و نوجوانی من و مصطفی در این نقطه سپری شد، در بین حدود شصت خانواده ای که صمیمانه کنار هم زندگی می کردند. در این دیار خشک و آفتاب خورده، سختی بخشی جدایی ناپذیر از زندگی بود، اما همین سختیها بود که ما را آب دیده و مقاوم می ساخت. ما از همان نوجوانی طعم شیرین کار را چشیدیم. ما در کنار پدرانمان، چوپانی را از سینه زمین آموختیم. گله های گوسفندان و قافله های شتر، بخشی جدایی ناپذیر از زندگی ما بودند. چوپانی و سخت کوشی بخشی از هویت ما بودند.
اما کار سخت ما به همینجا ختم نمی شد. پدرانمان، استادان زغال سازی طایفه بودند. با دستان پینه بسته شان، چوب خشک درختان بیابان را جمع میکردند و با آن، زغالهای مرغوب می ساختند. زغال هایی که بوی خاک بیابان را میداد و نفس گرم مادرانمان را در سرمای زمستان تامین میکرد. همین زغالها را بار شتر میکردند و راهی بازارهای سبزوار میشدند تا بفروشند و چرخی زندگیمان بچرخد.
در نبود پدران، بار مسئولیت خانه بر دوش ما می افتاد. من، به عنوان فرزند بزرگ خانواده، و مصطفی، به عنوان پسر اول خانواده، مردانه در کنار مادرانمان کار می کردیم. سختیها را به جان می خریدیم و نشان دادیم که مردانگی، تنها به سن و سال نیست، بلکه به شانه خالی نکردن از زیر بار مسئولیت است.
آن سالهای نوجوانی، در میان همین تلاشها و سختیها، صدای چکاچک گلوله ها و فریادهای حماسی از جبهه های جنگ، همچون نسیمی پرشور، روح و جانمان را تسخیر کرده بود. من و مصطفی، گویی از ازل مقدر شده بودیم که هم قدم و هم راز باشیم. از همان روزهای اول، همه فکر و ذکر ما جبهه و جنگ بود. شبها زیر نور ستارگان، قصه های جنگ را برای هم تعریف می کردیم و در دل، آرزوی پوشیدن لباس سربازی و رفتن به خط مقدم را می پروراندیم. آنقدر غرق در دنیای جنگ بودیم که حتی بازی های بچگانه ما نیز رنگ و بوی جبهه به خود گرفته بود.
