خواستگاری

آن روز ها که محمد علي 15 ساله بود، تلاش هاي مردمي به بار نشست و خميني کبير پا به ايران گذاشت.
اين بچه آرام و قرار نداشت. ساکش را بسته بود که مي روم قم. اجازه دادند، برود قم اما سر از تهران در آورده بود و محمد علي براي ديدارشان اين طور با سر دويده بود.
حلاوت پيروزي کام مردمان را به شيريني نشانده بود و زبانشان را به حمد خدا. بسياري به آرامش رسيده اند، عده اي مشغول کسب شده اند و برخي هنوز جهاد.
قبل از انقلاب هم کار مي کرد و هم درس مي خواند. صبح مي رفت سر کار و شب هم اکابر مي خواند. بنايي مي رفت، تعميرگاه؛ چند وقتي هم به کارخانه سيم پيچي رفته بود.
تا اينکه رفتم دنبالش که بيايد همين جا پيش خودمان کار کند ولي هنوز دل به همان کار سيم پيچي داشت. انقلاب هم که شد، باز دل به کارهاي ديگر نمي داد تا اينکه گفتند سپاه نيرو مي گيرد.
انگار جرقه اي خرمن دلش را آتش زده بود. سپاه! آري سپاه نيرو مي خواست و محمد علي مي خواست تا عمر دارد سرباز بماند. براي همين هم با آن سن کم گام هاي اميدوارش را روانه سپاه کرد. 17 ساله بود و براي ورود به عرصه رزم زود! اصرار کرد و مگر خودشان نيرو هاي جوان و مؤمن را دعوت نکرده بودند؟ پس چطور اين را نمي پذيرفتند؟
روز اول مهر بود که وارد سپاه شد. مثل بچه اي که تازه به مدرسه مي رود، خوشحال بود و هيجان داشت. وارد سپاه که شد رفتار و کردارش به کلي عوض شد. خوب بود، خوب تر شد. به نحوي که من به او اقتدا مي کردم.
پاسدار شدن، يعني دل بريدن از هر چه غير از خدا که محمد علي اين را خوب مي دانست. براي همين هم انس با خدا را در دلش زنده مي کرد. اما همان خداست که آدمي را در ميان خلايق آفريده تا از خلق به خالق برسد.
مي گفت: مادر کي مي خواهي دامادم کني؟ … دير شد که!
مادر جان تو هنوز بچه اي!
بچه هم که باشم بالاخره بايد بروم. پس برويد و يک دختر خوب انقلابي پيدا کنيد که اگر شهيد شدم، نرود داد و بيداد کند.
اين چه حرفي است که ياد گرفته اي. مدام شهيد شهيد مي کني که چي بشود؟
مادر اخم کرده بود و او مي خنديد. اتاق را ترک کرد و مادر با هزار انديشه ماند. 18 ساله بود که پايش به خانه اي باز شد براي خواستگاري…