«دیشب خوابی دیده ام»
در خانه ی محقر علی، هنگام وداع، محشری از غم و اندوه بر پا بود. علی، برای آخرین بار، بر رخسار رسول از جان عزیزترش، بوسه زد و رسول، حیران که چرا بابا امروز از همیشه مهربان تر شده است. هنگام خداحافظی آخر، رو به همسر صبورش کرد و گفت:
«دیشب خوابی دیده ام»
و سپس، سکوتی پر معنی. همسرش هر قدر اصرار بر دانستن آن خواب کرد، بی فایده بود. علی، از بیم بی تابی او، کلامی بر زبان نیاورد و سرانجام نگاهی کوتاه به زندگی ساده اش انداخت. لختی درنگ و اندیشه و سپس با شتاب هر چه تمام تر خانه را ترک کرد و رفت.
