وداع با استخوانها!
خواهر شهید علی اصغر شیرازی میگوید: سال 1365در حالی که علی اصغر هنوز بچه بود به جبهه رفت. آن زمان من کوچک بودم. او در جبهه شیمیایی شد و به خانه آمد. وقتی خوب شد دوباره به جبهه برگشت. علی اصغر میگفت: درس و کار من جبهه است. ما به او میگفتیم: تا کی میخواهی در جبهه باشی؟ آخر باید درس بخوانی! او میگفت: تا شهید نشوم دست برنمیدارم. بعد از سه ماه که در جبهه بود مفقود شد و دیگر ما از او بی خبر بودیم تا اینکه بعد از چهارده سال جنازهاش برگشت.
بزرگترین آرزویش شهادت در راه خدا بود. او میگفت: بعد از شهادت من بلند گریه نکنید، پنهانی و آرام گریه کنید. او از افراد بی حجاب و آنان که در باره اسلام بدگویی میکردند و از بی نمازها بدش میآمد . او پیرو خط قرآن بود. در مسابقات قرآن در استان خراسان نفر اول شد و به او جایزه دادند.
وقتی جنازهاش را آوردند پدر، خواهر و برادرم توانستند او را ببینند ولی مادرم او را ندید. من گفتم: میشود جنازه او را ببینم؟ اجازه دادند همین که سر تابوت برادرم را باز کردند دیدم که جز استخوان چیز دیگری وجود ندارد. گفتم: یا زهرا! و به صورتم سیلی زدم که تا چهار سال جای آن سیلیها می سوخت.
حبیب الله شیرازی پدر شهید میگوید: بعد از شش ماه حضور در جبهه با لباس بسیجی به خانه آمد. از او پرسیدم: کت و شلواری که برایت خریده بودم کجاست؟ گفت: آقای دکتر آنها را به خاطر آلوده شدن به مواد شیمیایی آتش زد. آری، او شیمیایی شده بود، وقتی خوب شد دوباره به جبهه رفت. از او پرسیدم: پس تو کی درس میخوانی؟ گفت: کتابهایم را به جبهه برده و در جعبه اسلحه قرار داده و مشغول مطالعه شدهام.
