کارها را به ما بسپار!
علی اصغر جبهه رفتن را خیلی دوست داشت و بر حضور دیگران در جبهه نیز خیلی تأکید میکرد. او میگفت: برادرم عباس را نیز به جبهه بفرستید، حتی به عمویش هم در این مورد بسیار سفارش میکرد. به اقوام و نزدیکان نیز مرتباً یادآوری میکرد و همه را به جبهه رفتن دعوت میکرد.
وقتی علی اصغر مفقود شد، من خیلی بی تابی میکردم. پس از سه سال شبی در خواب دیدم یک مرد بسیار نورانی به خانه آمد و نزدیک در ایستاد و گفت: این قدر فکر و خیال نکن، در خانه بنشین و چیزی نگو، ما همه کارها را درست میکنیم. از آن زمان به بعد آرام تر شدم.
