اعلامیه
صبح ها مدرسه بودند. شب ها هم راه مي افتاد که مي روم مدرسه. مي گفت مي روم اکابر. چند وقتي بود که خيلي دير مي آمد. رضا هم پيله اش شده بود و با هم مي رفتند. آن شب عصباني تر از هميشه گفتم:
از فردا شب اگر دير آمدي، برو همان جا که بودي! ديگر حق آمدن به خانه را نداري. اين چه کلاسي است که تا اين وقت شب طول مي کشد؟ اصلا حق رفتن به کلاس را نداري! محمد حرفي نزد. رضا هم چيزي نگفت. بعد ها شنيدم که به مسجد مي رفته.
مي رفتيم مسجد! پايين تر از محل يادمان شهداي قم. سخنران مي آمد و عليه شاه صحبت مي کرد.
محمد علي تنهايي مي رفت ولي من که فهميدم، اصرار کردم مرا هم ببرد. از آن به بعد با هم مي رفتيم. حتي يک بار رنگ قرمز خريديم تا روي ديوار هاي روستا شعار بنويسيم. اما بين راه، چون جاده روستا خاکي بود و دست انداز زياد داشت، رنگ ها افتاد و ريخت.
همان وقت ماشين مشکوکي هم آمد. محمد با يک دست دوچرخه و با دست ديگر مرا مي کشيد و قايم شديم و گرنه سر هر دوي ما رفته بود.
سر دادن که چيز غريبي نيست. قصه اي است که شنيدن دارد.
