همه را کشتند!

مي دانستم که تربيت پسر بچه سخت است. آن هم پسري که بعد از شش دختر باشد. براي همين هر جا مي رفتم محمد علي را مي بردم.
از همان هفت سالگي، سحر بيدارش مي کردم و براي نماز به مسجد مي رفتيم. روزه مي گرفت و عبادت مي کرد.
هفت ساله بود که تحصيلاتش را آغاز کرد و تا سوم راهنمايي ادامه داد. نوجواني اش مصادف با اوج گيري مخالفت هاي مردمي عليه رژيم شاه بود. او با مطالعه کتبي چون آثار شهيد دستغيب، شهيد بهشتي، شهيد مطهري، امام و… به سير فکري خود جهت بخشيد و پايه مبارزات خود را مستحکم ساخت.
شب ها يواشکي کاغذ هايي را مي آورد و مي گفت:
مادر اين ها را در صندقچه مخفي کن! به کسي هم چيزي نگو!
يکي دو شب که مي گذشت، دوباره مي آمد که:
مادر همان امانتي را برايم بياور! لازمش دارم.
سپيده که سر مي زد، جنجالي در کوچه بود. همه مي گفتند: پسرت به خانه ما اعلاميه انداخته!
مادر متحير مي ماند که کودکش چطور در ميان مردم غوغا برپا کرده بود.
پرچم بزرگي دستش گرفته بود. گفتم: داداش ما را هم فراموش نکن. من هم مي خواهم پرچم به دست بگيرم!
نه رضا جان! اگر اين دستت باشد حتما نشانه ات مي گيرند و پوست از سرت مي کنند.
تو همش دو سال بزرگتري! خوب سر تو هم اين بلا را مي آورند.
باشد، فقط اين دفعه را شعار بده.
خيلي وقت بود که هر دوشان رفته بودند. دلم بي تاب بود. يکي از همسايه ها سراسيمه آمد و گفت: همه را کشتند… بهبودي را کشتند برويد دنبا بچه هايتان! همه را مي کشند!
همان دم در، بي رمق افتادم. ناگهان آنها پا برهنه دويدند. در را بستند و محکم گرفتند. نفس نفس مي زدند. رنگ به رو نداشتند. محمد علي گفت: زير پل قايم شديم و فرار کرديم… و گرنه هر دويمان رفته بوديم!
آن وقت ها هنوز به سن تکليف نرسيده بود و فهرست گناهانش به صفر هم نمي رسيد و کمتر بود شايد به همين خاطر اين طور بي باک، مرگ را مسخره گرفته بود!