دعا کن شهيد شوم
هميشه روضه حضرت زهرا را زمزمه مي کرد. خيلي وقت ها همان طور که پشت موتور نشسته بود، يا با دوچرخه از کوچه ها مي گذشت، مخصوصا اگر کوچه خلوت بود و کسي در آن ديده نمي شد، اشک مي ريخت و قصه غربت حضرت زهرا را زمزمه مي کرد.
زهرا (ع) ليله القدر عارفان است و عرفان تنها بر دلي مي نشيند که هواي پريدن دارد.
نيمه شب با صداي گريه اي از خواب پريدم. اتاق ها را گشتم. محمد علي گوشه اي نشسته بود و گريه مي کرد. زار مي زد و طلب شهادت مي کرد.
گفتم: محمد علي اينقدر به دلم آتش نزن! من تازه عروسم چرا مدام حرف از کشته شدن مي زني؟
گفت: فقط دوست دارم، بروم. من مرگ در بستر را ننگ مي دانم… مي خواهم شهيد شوم… عفت برايم دعا کن!
زمستان قامتي بلند کرده و سوز سرمايش را نثار مردمان مي کرد. محمد علي راهي کردستان بود. آن وقت ها سر کوبي کومله دموکرات ها، هوش و حواس بالايي مي طلبيد و محمد همه آنها را داشت. سه ماه گذشت که او دوباره به خانه آمد.
از همان روز اول مرخصي سراغ همه خواهر ها و برادرش را مي گرفت. اگر شب جمعه اي اين جا بود، همه را جمع مي کرد و دعاي کميل مي خواند.
باز اين همسر او بود که هميشه دلش براي شنيدن صداي محمد لحظه شماري مي کرد. صداي گرمي که گاه قرآن مي خواند و او را با دنياي آسمان آشنا مي نمود.
صدايش را مي شنيدم. همان طور که قرآن مي خواند به آيات مربوط به وعده خدا براي مومنين رسيد. صدا زد:
عيال بيا اين جا، بيا اين جا قرآن بخوان! يعني مي شود من هم به آن جا برسم؟ بهشت خدا. خدايا يعني من هم لياقت پيدا مي کنم؟
معلوم است که لياقت داري محمد آقا. چرا افسوس مي خوري؟
تو برايم دعا مي کني عفت! شايد لايق شوم…
باز حرف خودش را زده بود «دعا کن شهيد شوم» و عفت دلخور و نگران او را ترک کرده بود. گلايه عاشق و معشوق از هم، چيز غريبي نيست. هميشه هست و اگر نمي بود، نام فراق و درد زاده نمي شد.
او باز روانه بود و خانه را رها کرده في امان الله! آري به راستي امان خدا از هر چيز زيباتر است و براي درک اين زيبايي فقط بايد زيبا شوي!
