نام زهرا س
گفت: حواستان باشد که من چه کاره ام! شايد عقد کرديم، من رفتم جبهه، برنگشتم. يا جان باز شدم و يا اسير و مفقود. شما مي توانيد با اين چيز ها کنار بياييد؟
چيزي به او نمي گفتم. سرم را هم بالا نياوردم، چه رسد به حرف زدن. اما ته دلم همه آن شرايط را قبول کردم و با خود قول همراهي با او را دادم.
کله قند ها شکسته شد. صدا صداي شادي و جشن بود. خبر عروسي محمد علي دهان به دهان بين فاميل مي چرخيد. آن هم چه عروسي زيبايي!
نه چراغاني داشتيم و نه سر و صدا. وليمه عروسي را داديم و همه شاد بودند. روز قشنگي بود.
باران نم نم مي باريد و محمد علي بين مهمان ها سخنراني مي کرد.
آنجا براي اولين بار حلقه اتصالش با اهل بيت را يافتم. او در آن عروسي، از حضرت زهرا سخن مي گفت. عروسي زيباي با نماز جماعت، صلوات و ياد زهراي اطهر!
نام زهرا (ص) راه گشاست و يادش روشني بخش خانه ي دل.
چه زيبا و عارفانه است که فانوس دل به ياد و ذکر زهرا (ص) روشن گردد.
